بدون عنوان
بار گناه
نشسته بار گناهی نکرده بر دوشم
برای کم شدن درد خود نمی کوشم
و این منم که پر از شعله های سوزانم
اگر چه ساکت و آرام اگر چه خاموشم
همیشه منتظرم اتفّاق سر بزند
همیشه چشم تو را در خیال می نوشم
به خنده مردم این شهر گفته اند مدام
که من کجا،تو کجا !کرده ای فراموشم
هنوز عاشقم این را نمی کنم انکار
و حرفهای کسی هم نرفته در گوشم
نشسته ام که بیایی،چقدر منتظرم!
که حل کنم هیجان تو را در آغوشم
تو وصله های تنت را بدوز بر تن من
لباس بی کسی و درد را نمی پوشم
گناههای تو هم پای من؛ که یک عمر است
نشسته بار گناهی نکرده بر دوشم
روشنک ارتیاعی
سقوط
*
سقوط کرد
-برای پانزدهمین بار-
بکارتمان!
بی هیچ تکانشی،اشکی،
یا ترسی از لکه های خون!
ما به عصر شتاب پا گذاشتیم
ایستاده در صف
چونان گوسفندان در آستانۀ قتلگاه!
دویدیم و...
نفس نفس زدیم و ...
پیشی گرفتیم
برای بوسه زدن بر چکمه های قاتلان
**
چگونه خواب دیدیم:
صلح سبز را
هلال سپید را
دریای آبی و وسعت بادبان ها را
و ناگهان خود را
در تلی از تپاله یافتیم!
***
چه کسی بازخواست می کندشان؟
دربارۀ صلح مرگ
آنگاه که خیابانها را به خفقان کشیدند،
پرسشها را ترور کردند،
و پرسشگران را !
نزار قبانی
چیزهایی هست...
چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد،چراکه
واژهایی برای بیان آنها وجود ندارد.اگر هم وجود
داشته باشد،کسی معنای آن را درک نمی کند.
اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک
می کنی... اما هرگز این دست های تیره ای را که
قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد
می کند،درک نخواهی کرد...
فدریکو گارسیا لورکا
کلام خاموش
قله های سیاه بودن را،فتح کردیم با چه امیّدی؟
این منی که تو را نمی دیدم،این تویی که مرا نمی دیدی
بیست و، چند سال در حسرت؟بیست و، چند سال تنهایی؟
این همه انتظار ویرانگر،این همه دردسر می ارزیدی؟
اولین روز،اولین لحظه،شعر ها بوی دوستت دارم
به خیالت دل مرا با این،حرفهای قشنگ دزدیدی!
می نوشتی خدا گره زده است،سرنوشت تو را به چشمانم
و شدم تار و پود زندگیت،بت نبودم،مرا پرستیدی
خواستی بشنوی کلامی را که کمی بوی عاشقی بدهد
خواستی بشنوی مرا اما،در جواب سکوت خندیدی
گاهی از عشق گفتنم سخت است،گاهی از درد مردن آسان است
گاه یک حس گنگ می سازد،زندگی را اسیر تردیدی
دختری که غرور دردش بود،دختری که به زندگی ناچار
دختری که نگفت حرفش را، عاشقت بود؛ دیر فهمیدی...
روشنک ارتیاعی
.
...
سلام...
چند سالی می شه که به دلایلی از شعر و فضای شاعرانه خیلی دور شدم.
هیچی بدتر از این نیست که ذهن آدم پر از کلمه باشه اما نتونه بنویسه! دردی که متأسفانه دچارش شدم...
به این فکر افتادم منم وبلاگی داشته باشم ؛ شاید از این طریق بتونم دوباره به حال و هوای پنج،شش سال پیش برگردم!
بنویسم و بنویسم و بخونم و بخونم
خوشحال می شم نظراتتون رو راجع به شعرا بنویسین و نقدشون کنین.
واسه شروع کار، یه غزل از خودم :
تمام عشق منهای نگاه تو چه می ماند؟
فقط یک زن که روز و شب برایت شعر می خواند
فقط یک زن که مدتهاست تنها عاشق شهر است
فقط یک زن که خود را سهم دستان تو می داند
و این زن خوب می داند چطوری با نگاه خود
تمام شهر را -جز تو- به هر سازی برقصاند
و می داند چه آسان می تواند هر زمان ، هر جا
دل مردان سنگی را به لبخندی بلرزاند
نگاهش گرم،دستش گرم ،قلبش گرم، چشمانش
چطوری باید اینها را به چشمانت بفهماند؟
تو تنها محرم دنیای او هستی، نمی خواهد
برای لحظه ای هم از نگاهت رو بگرداند
تو را می خواهد و هرگز نمی خواهد که عکست را
به دیوار و در دنیای بی روحش بچسباند
***
غروب و کوچه ای خلوت،زنی با یک غزل در دست
که بین ماندن و رفتن بلاتکلیف می ماند...
تبلیغات