سه شنبه 1388/04/16
کلام خاموش
قله های سیاه بودن را،فتح کردیم با چه امیّدی؟
این منی که تو را نمی دیدم،این تویی که مرا نمی دیدی
بیست و، چند سال در حسرت؟بیست و، چند سال تنهایی؟
این همه انتظار ویرانگر،این همه دردسر می ارزیدی؟
اولین روز،اولین لحظه،شعر ها بوی دوستت دارم
به خیالت دل مرا با این،حرفهای قشنگ دزدیدی!
می نوشتی خدا گره زده است،سرنوشت تو را به چشمانم
و شدم تار و پود زندگیت،بت نبودم،مرا پرستیدی
خواستی بشنوی کلامی را که کمی بوی عاشقی بدهد
خواستی بشنوی مرا اما،در جواب سکوت خندیدی
گاهی از عشق گفتنم سخت است،گاهی از درد مردن آسان است
گاه یک حس گنگ می سازد،زندگی را اسیر تردیدی
دختری که غرور دردش بود،دختری که به زندگی ناچار
دختری که نگفت حرفش را، عاشقت بود؛ دیر فهمیدی...
روشنک ارتیاعی
.
تبلیغات